توی این گیریویری که من از همه زمین و زمان عقبم و آقایپدر و مامانخانم هوس سفر زیارتی به سرشان زده و عید و عیددیدنی نزدیک است و وقت تنگ است و من نمیدانم بروم از کجا کدام خاک را جمع کنم بریزم توی سرم والدین گرامی افتادهاند به جان خانه درندشتشان تا تکانی بهش بدهند و بعد از آمدنشان از سفر آبرویمان جلوی در و همسایه نرود! البته که در دو سه روز نمیشود از پس چنین کاری بربیایند. منم که دو سه سالی میشود نازکنارنجی شدهام و تا کمی خاک میپرد توی حلقم تا یک هفته نفسم یکیدر میان میشود. آن وقت والدین گرامی میآیند تدبیری میکنند و به این نتیجه میرسند که یکی از خدمه بخش بیمارستان مامانخانم را بیاورند خانه تا وظیفه منِ فرزند را انجام دهد. خدمه بخش میآید. یک پسر مجرد هیکلی با قد متوسط که شیفت شب بود و حالا باید از کلهی سحر تا پاسی از شب خانه مردم را تمیز کند. که چی؟ که چندرغاز بگذارند کف دستش. که کم حرف میزند. که بیوقفه کار میکند. که نمیگذارد حواسش پرت شود. که نکند خدایی نکرده پولی که میگیرد حلال نباشد! که چقدر دلم میگیرد به او نگاه میکنم. من آن وقت نمیفهمم چطور بعضیها دلشان نمیگیرد از این که پیرزن فرتوت بیوهای را میبرند خانهشان که از سقف تا کف را به اصطلاح خودشان بلیسد! بعد آن وقت بادی به گلو میاندازند که میخواهیم کمکش کنیم. که میخواهیم دستمزدش را بدهیم تا زندگاش را بگرداند. انگار که اگر آنها نباشند کار این بندگان خدا لنگ میماند. من پسر جوان را میبینم و دلم میگیرد برای جوانیاش. که دلش نمیخواهد آبرو پدرش برود، آن هم به خاطر ضمانتی که کسی را کرده که قسطهای بانک را نمیدهد. آن وقت خانم فلانی پز میدهد پولی که میگذارد کف دست پیرزن بینوا. من دلم میگیرد. از زمین و زمان. از وضع بیسر و سامان این مملکت خرابشده. از پرزیدنت بیلیاقت حرفمفتزن که دهنش را پر میکند از حرفهای صد من یک غازی. که همه باید به ایرانیها احترام بگذارند. که حرف از انرژی هستهای و رآکتور و سانتریفیوژ و کوفت و زهرماری میزند که زیر هزاران تن سیمان خاکش کرده است. که خجالت نمیکشد. خودش و آن کابینه بیخودش. که دست بچه پنج ساله را دستبند میزنند آن وقت خود بیلیاقتش هیچ کاری نمیکند. که اگر هر جای دنیا بود آشوب به پا میکردند. که جوانان این مملکت از تدبیر و امیدشان یا افتادهاند توی خانه و افسردگی گرفتهاند و یا خانهی مردم را تمیز میکنند. آن وقت آن بیلیاقت حرف از عزت میزند. حرف از میلیونها فرصت شغلی که ایجاد کرده است!! لعنت به خودش و بقیهشان. لعنت به این وضع بی در و پیکر. لعنت به این نامساویهای کوفتی. گرفتاریهای خودم کم بود حالا باید برای پسر مردم هم غصه بخورم!!
ما را در سایت به چشم تو .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6