دلم هری ریخت. وقتی بعد از هشت روز مادر بودن مامانخانم را دیدم دلم هری ریخت. وقتی آقایپدر را دیدم دلم هری ریخت. من دیگر آن دختر نازکنارنجی مامانخانم نبودم که فکر میکرد تمام مرغهای دنیا بوی بد میدهند. که گوشتها هیچ رقم و به زور هیچ ادویهای عطر خوش ندارند. بعد از هشت روز مادر بودن شکل مامانها شده بودم. همان اندازه جسور. همان اندازه فداکار. همان اندازه جنگجو. چه کسی فکر میکرد که میچکا پوست آن همه مرغ را یکجا بکند؟! یا هر روز صبح کله سحر بیدار شود و برای عزیزدل کوچکتر صبحانه درست کند؟! یا حتی با حوصلهای عجیب غذاهای خوشمزه بپزد؟! خورش غوره و مرغ، لوبیا پلو، پاستا و ... . اصلا همه اینها را بیخیال؛ باورت میشود میچکا آن همه نبودن را تاب بیاورد؟! خانه بیپدر و مادر میدانی چه رنگی دارد؟! وقتی عزیزدلت نیست میدانی دنیا چقدر سخت میگذرد؟! میدانی چقدر دلم میخواست بعد از هشت روز سختی همانجا بزنم زیر گریه؟! یک گور بابای نگاه مردم بگویم و چنبره بزنم روی آسفالت کوچه و زار بزنم؟! میدانی؟! میچکا فقط ظاهرش محکم است. ظاهرش قدرتمند است. حتی اگر بتواند از پس زمین و زمان بربیاید باز هم درونش دختری نحیف زندگی میکند که دوست دارد کسی خریدار ناز و کرشمهاش باشد. دلش هری میریزد. با دیدن کوچکترین صحنهها دلش هری میریزد. وقتی از سرپایینی شهرک شروع کردیم به همراهی زائرهای عزیزمان و عمویت به استقبال قدیمیترین رفیقش آمد دلم هری ریخت. دلم برای قدیمیترین رفیق آقایپدر هری ریخت. دلم هری ریخت. آه ... این آه را عاشقانهترین آه دنیا بخوان. آه ... که چقدر آن لحظهها دلم تو را و یک خیال راحت و یک خربار گریه میخواست. چه میشد از تمام دنیا و آدمهایش فقط تو مال من میبودی؟! فقط تو!!
ما را در سایت به چشم تو .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8