مامان خانم بو برده بود که عاشق پسر فلانی شده ام. من هم که استاد پیچاندن و حرف عوض کردن و به کوچه علی چپ مالیده شدن، چنان برایش تیاتر بازی کردم که باورش بشود دل من جای پسر مردم نیست. دروغ نگفتم اما وانمود کردم آن هم از نوع کذبش.
خواستگار نامحترم که آمد با نگاه اول فهمیدم او هم مرد زندگی ام نیست. تقصیر من نیست که به من الهام می شود. تقصیر خدا هم نیست که بیشتر از لیاقتم دوستم دارد و با یک نگاه به من می فهماند راه چیست و چاه چیست. تقصیر آقای پدر و مامان خانم هم نیست که بیخودی نگران آینده فرزند ارشدشان هستند. کلا تقصیر کسی نیست. فقط زمان دارد کمی تند می دود و مرد زندگی ام هم دارد کمی لفتش می دهد. این لفت دادن ها هم نتیجه ای ندارد جز نگرانی. مامان خانم هم که انگار بند نافش را با نگرانی بریده اند. نگران می شود برای آینده فرزند ارشدش که نکند روی دستش بماند و بترشد و مجبور شود برای پیدا کردن یک دبه بزرگ کل شهر را زیر پا بگذارد. آن وقت بعد از آن همه پیچاندن و حرف عوض کردن و به کوچه علی مالیده شدن و خونی و زخمی شدن باور نکرد که دلم گیر پسر فلانی نیست. پس تصمیم گرفت ترفندی بزند که نظرم راجع به خواستگار نامحترم عوض شود. که مثلا بیشتر به او فکر کنم و تهش هم بله را بگویم و یک عالم را از نگرانی دربیاورم.
آرام زیر گوشم گفت که عموی فلانی گفته فلانی سی و پنج سالش شده و چون سنش بالا رفته دیگر به ازدواج فکر نمی کند. نمی دانم آن لحظه زمین می چرخید یا آسمان یا خودم. فقط می دانم دنیا تیره و تار شده بود. سی و پنج سال؟! پس من چطور می توانستم به او فکر کنم وقتی دوازده سیزده سال با هم تفاوت سنی داشتیم؟! مهم نبود. برای من مهم نبود. مهم نبود که سی و پنج سال دارد یا بیست و هشت سال. مهم این بود که با تمام وجودم می خواستمش و هنوز هم می خواهمش. من هم که استاد تیاتر بازی کردن اصلا به روی خودم نیاوردم که با آن حرف نابود شدم. خودم را مالیدم به کوچه علی چپ. آن قدر مالیده شدم که دیگر جای سالمی برایم نمانده بود. به مامان خانم گفتم که پسر فلانی بیست و هشت سال دارد نه بیشتر ولی مامان خانم اصرار داشت که عموی فلانی یعنی نمی داند برادرزاده اش چند سال دارد؟!
غصه خوراک آن یک شب لعنتی ای شده بود که فهمیدم فلانی عزیزم پیرپسر است!! تارهای سفید روی کله اش هم داغی بود روی داغ های دیگرم. قوزی بالای قوزهای دیگر. رنجی بر رنج های دیگر. فکر آن که کلا نگاه به کسی نمی اندازد بیشتر عذابم می داد. با خودم فکر می کردم که حتما چون پیر است به هیچ دختری نگاه نمی اندازد. یا این اواخر بو برده که به او وابسته شدم با من سردی می کرد. وای که دنیا گاهی چقدر سخت می شود. در تمام آن لحظه های سخت فقط یک چیز را خوب می دانستم. او چه پیر باشد چه نه من می خواهمش.
یک ساعت نشد که پرونده خواستگار نامحترم برای همیشه بسته شد. مامان خانم هم که ناراحت بود آمد و لبخند سردی زد و گفت که راحت شدی و امشب با خیال راحت می خوابی. مامان خانم این را گفت اما نمی دانست آن شب یکی از بدترین شب های عمرم بود. نمی دانست دروغش چقدر عذابم داد. نمی دانست تا صبح چند بار مردم و زنده شدم. مامان خانم هیچ وقت نمی فهمد دروغش ویرانم کرد. ای کاش روزی می فهمید.
ما را در سایت به چشم تو .. دنبال میکنید
برچسب: شب لعنتی,آن شب لعنتی,شب های لعنتی,رمان شب لعنتی,یک شب لعنتی,رمان یک شب لعنتی,دانلودرمان یک شب لعنتی,رمان اون شب لعنتی,دانلود رمان شب لعنتی, نویسنده: بازدید: 18