با این که عاشق خونوادهم هستم عاشق آقایپدر و مامانخانم و عزیزدلام، اونقدی دوستشون دارم که حاضرم واسهشون جونمو بدم ولی بعضی وقتا که خیلی دلم میگیره و با خودم فک میکنم حس میکنم در حقم کوتاهی کردن. اینو نمیگم چون تو عمرم هیچ کلاس خصوصی نرفتم جز اون دوباری که آقایپدر به زور فرستادم و من به ماه نکشیده از کلاس فرار کردم یا هر هنری که بلدم رو خودم یاد گرفتم به جز یه دوره سه ماهه طراحی و کلاس خیاطی هم بازم زور آقایپدر بود. اینارو نمیگم چون قدیما دلم ی چیزی میخواست و زور آقایپدر به خریدنش نمیرسید هیچ وقت بیانش نمیکردم یا وقتی هوس یه غذای خوشمزه میکردم به مامانخانوم نمیگفتم تا مثه یخچال که درشو وا میکنی خجالت میکشه از خالی بودنش، شرمندهم بشه. اینارو نمیگم که فک کنین کوتاهی فقط از نوع مادیش هس که آزاردهندهست. که نیس. مادیات خیلی مهم نیس. زندگی هم سختی داره هم آسونی. با این که زندگی کردن تو این دوره و زمونه سخته اما خدا رو شکر دستمون بعد از کلی سختی به دهنمون میرسه دیگه. دیگه هر چی بخوام فراهمه ولی بازم حس میکنم در حقم کوتاهی شده. کوتاهی شده چون هیچ وقت هیچ کس نفهمید به من چی میگذره. هیچ وقت خانوادهم نفهمیدن من کِی خوشحالم کِی ناراحت. چون فک میکنن من همیشه خندونم و هیچ ملالی نیس. چون هیچ وقت مامانخانومم با خودش فک نکرد که من رازی تو سینهم داشته باشم. یا یه وقتی عاشق پسر مردم بشم. چون آقایپدرم همیشه انقدر بهم اعتماد داشت که هیچ وقت نپرسید امروز تو کوچه خیابون ب کسی لبخند زدی یا نه. یا دلت رو نشونم بده ببینم سر جاش هس یا یه جایی گمش کردی. در حقم کوتاهی شده چون هیچ کس بعد از اون کنکور لعنتی نیومد بگه من میفهمم چقد داره بهت سخت میگذره. همه فقط گفتن ما ازت راضی هستیم که دانشگاه دولتی خوبی قبول شدی و روزانه هم هستی. هیشکی نگفت دختر من این داغ داغ ناجوریه حالا حالا سرد نمیشه. همه گفتن خیلیا از خداشونم هس چنین دانشگاهی. هیشکی نیومد بگه تو مثه خیلیا نبودی. هیشکی نگفت تو از خیلیا بهتر بودی. در حقم کوتاهی شده چون همیشه تو بدترین شرایط تنها بودم. وقتی کلاس اول شروع شد عزیزدل کوچیکتر تازه به دنیا اومده بود. من تنهایی درس رو شروع کردم. انقد نمره کم آوردم تا تونستم خوندن نوشتن یاد بگیرم. یا وقتی درسام سنگین شد عزیزدل بود که آزمون تیزهوشان داشت و همه حواسا بهش بود. به قول بقیه من از پس خودم برمیومدم و نیاز به کمک نداشتم. یا وقتی دوم دبیرستان گند زدم به معدلم هیشکی نیومد بزنه توی سرم که چیکار دارم میکنم. همه گفتن حق داره کاراش زیاد شده. هیشکی نیومد کمکم کنه. من تمام اون دو سال لعنتی رو تنهایی درس خوندم. وقتی خانوادهم میرفتن مهمونی من خونه تنها بودم. هر چند که مامانخانم از نگرانی ده بار زنگ میزد ولی کافی نبود. من پشت میخواستم. یه تکیهگاه که نداشتم. حالا هم مثه همیشه تنهام. فردا روز تعطیلی هس که دلم میخواست خونوادهم کنارم باشن و واسه امتحان روز جمعه یکمی دلداریم بدن ولی نیستن. ولی تنهام. ولی میخوان برن پیش عزیزدل واسش غذا ببرن و یکمی دلتنگیشو کم کنن و بگردن. کاش خوانودهم میدونستن که من تنهایی دست و دلم به هیچکاری نمیره. کاش میدونستن که من باید اون دو سه تا کتاب رو دوره کنم. کاش میدونستن اگه نباشن دست و دلم به دوره نمیره ولی حیف که نمیدونن. حیف که نمیدونن ولی شما بدونین که هر کسی نیاز به توجه داره. حتی یکی مثه میچکا که تو هر شرایطی از پس خودش برمیاد. اگه یه روزی مادر شدین یا پدر حواستون به همه بچههاتون باشه. بچهتون زمین خورد دستشو نگیرین بلندش کنین. بذارین خودش بلند شه ولی نگاهتون رو هم ازش نگیرین. تشویقش کنین. بهش بگین بهش افتخار میکنین. اگه یه هفته شد و نیومد باهاتون درد و دل کنه خودتون پا پیش بذارین. برین بشینین پای درد و دلش ببینین چه مرگشه. یه وقت نذارین بشه بیست و سه سال و یک ماه و شیش روز ولی یه کلمه هم از رازاشو نشنیده باشین. کاش مامانخانوم این حرفا رو میخوند. بعد میومد کنارم مینشست. بغلم میکرد و میگفت میدونم خیلی مغروری ولی سرتو بذار رو شونههام و از دردات برام بگو و گریه کن. من نگات نمیکنم. من هیچ وقت به روت نمیارم که تو گریه کردنم بلدی. تو فقط گریه کن دختر بزرگ مادر. گریه کن و از دردت بگو. از داغی که بعد پنج سال هنوز داغِ داغ هستش بگو. بگو مادر این بیست و چن سال چیا بهت گذشته. اصن مادر تا حالا عاشق شدی؟! نکنه دلت با یکی هس که به من نمیگی؟! مادر اون روز بعد دانشگاه چرا انقد خوشحال بودی؟! حال این روزات چطوره؟ چرا انقد پرشونی؟ چرا انقد سر پرزیدنت بیلیاقت مملکت غرولند میکنی؟ از چی میترسی؟ غصه چی رو میخوری؟ چرا انقد شکسته شدی مادر به فدا؟ چرا انقد خستهای؟ آخ که چقد دلم میخواد مامانخانوم یه بار منو بفهمی. میدونین چیه؟ امشب ازون شبای خوبیه که میشه کلی شادی کرد ولی من جز غصه کار دیگهای ندارم. امشب میشه کلی شادی کرد ولی منو یه عالم اندوه داره آزار میده. من پشت میخوام یه تکیهگاه. یه حرف. اصن یه اخم. چی میشه پیامبر مهربونیا امشب بیان تو خواب بدترین بنده خدا؟ نه حرفی نه هدیهای نه تشویقی. فقط یه اخم. فقط یه اخم. مگه ما آدم بدا دل نداریم؟! دللم یه اخم میخواد قد همه بیکسیام. آخ که درد بیکسی داره نابودم میکنه. آخ که دارم میسوزم از بیکسی. دارم میسوزم از بیکسی. دارم میسوزم از بیکسی ...
ما را در سایت به چشم تو .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15