خدایا کمکم کن ..

خرید بک لینک

حال این لحظههایم قابل بیان نیست. امروز بعد از ظهر مامانخانم حرفهای همیشگیاش را زد و رفت. من هم میخواستم بخوابم ولی ای کاش سرم را روی آن بالشت کوفتی نمیگذاشتم. از خواب که بیدار شدم تنم میلرزید. باورم نمیشد. میچکا از ترس میلرزید. میچکایی که دلش همیشه خدا قرص بود میلرزید. تمام آن یک ساعت توی خواب به بدبخت شدنم فکر میکردم. به این که چه کنم که نجات پیدا کنم. به این که از دست این خواستگار سمج چطور خلاص شوم. به این که چرا میچکا این همه احمق است که دلش را دودستی تقدیم پسر مردم کرده است. به پسر محجوبی که رویای شب و روزش است. وای که چقدر خواب بعد از ظهر امروز ترس داشت. وای که چقدر امروز میچکا لرزید.

به چشم تو .....

ما را در سایت به چشم تو .. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:36

صفحه بندی