به آن چشمها این حرف نمیآید!!

خرید بک لینک

با دوستجانها رفتم گردش. گردش که نبود. مثل دیوانه مدام زل زده بودم به هر جا. من وضعم خرابتر از آنیست که کسی بتواند درکش کند. یکی از دوستجانها که کارآموزی را با او گذراندهام هفته پیش بدون آن که به من بگوید دست به کار شد و لرزیدن دلم را به مورد اعتمادترین خانم مخابرات گفت. او هم که مرا مثل دختر نداشتهاش دوست داشت آب پاکی را ریخت روی دست دوستجان. گفت کسی که میچکا دارد خودش را برایش میکشد اصلا پسر خوبی نیست. دوستجان همه اینها را گفت چون دوستش هستم و دلش بدبختی مرا نمیخواهد. این دوستجانم بارها به من ثابت کرده که دوست وفادار و مهربانی است. میدانم دروغ نگفته. آن خانم هم دروغگو نیست ولی با شناختی که من از معشوق زمینیام و خانوادهاش دارم نمیتوانم باور کنم که او هم آره!! هی ... واقعا در این زمانه نمیشود هیچ کس را شناخت. میدانید؟! با این که باید افسرده باشم، ته دلم آشوب باشد، بروم خودم را از برج میلاد پرت کنم پایین و خلاص اما حالم خوب است! ته دلم قرص است. یک انرژی عجیب غریبی مرا سرپا نگه میدارد. یک صدایی از اعماق قلبم میشنوم که مدام میگوید تنهایت نمیگذارم. مطمئن هستم تنها نیستم.

به چشم تو .....

ما را در سایت به چشم تو .. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:59

صفحه بندی