به چشم تو ..

متن مرتبط با «خدای من» در سایت به چشم تو .. نوشته شده است

خدایا کمکم کن ..

  • نیلوبلاگ

    حال این لحظههایم قابل بیان نیست. امروز بعد از ظهر مامانخانم حرفهای همیشگیاش را زد و رفت. من هم میخواستم بخوابم ولی ای کاش سرم را روی آن بالشت کوفتی نمیگذاشتم. از خواب که بیدار شدم تنم میلرزید. باورم نمیشد. میچکا از ترس میلرزید. میچکایی که د...

    ادامه مطلب
  • دوراهیu200cترین دوراهی زندگی من

  • نیلوبلاگ

    خدا جونم! اگه ازم عصبانی هستی بهم اخم کن ولی نگاهتو ازم نگیر. اگه کار بدی کردم بزن پس کلهم ولی دستمو ول نکن. خدا جونم! من دارم دق میکنم. کمکم کن. میدونی ته دلم چه خبره. کمکم کن راه و بیراه رو پیدا کنم. خدا جونم! کمکم کن. کمکم کن. کمکم کن....

    ادامه مطلب
  • خدایا! می سپارم به خودت.

  • نیلوبلاگ

    اگر دقت کرده باشید در بیشتر فیلم های ایرانی یک دختر مجردی هست که بعد از چند قسمت از سریال یا بعد از چند دقیقه از فیلم سینمایی یک خری پیدا می شود که او را می گیرد. هر چند که میچکا به شدت با این طریقه فیلم ساختن مخالف است و برای دخترها بیشتر از این ها ارزش قایل است اما این واقعیت تلخی است که نمی شود انکارش کرد. نمی شود ادعا کرد که در فیلم های ایرانی دخترها لنگ خواستگار نیستند. یا نمی شود سریالی را پ...

    ادامه مطلب
  • خدایا! ما را دریاب ..

  • نیلوبلاگ

    شیر تو شیر دقیقا اوضاع الان مملکته. یه جوری وضع داره پیش میره که فک کنم تا یکی دو ماه دیگه اگه سونامیای سیلی آتشفشانی چیزی ما رو تو خودش نبلعه حتما مسئول بیفهمی مردمنماهای سنگدلی پرزیدنت بیلیاقتی کسی میاد مثه گودزیلا ما رو میبلعه! خدا عاقبت همه رو بخیر کنه. این شیر تو شیری رو هم ختم بخیر کنه....

    ادامه مطلب
  • خدایا ..

  • نیلوبلاگ

    تا حالا اینجوری سرما نخورده بودم. خب من این همه درس رو کجای دلم بذارم؟!!...

    ادامه مطلب
  • تو مال من باش ..

  • نیلوبلاگ

    دلم هری ریخت. وقتی بعد از هشت روز مادر بودن مامانخانم را دیدم دلم هری ریخت. وقتی آقایپدر را دیدم دلم هری ریخت. من دیگر آن دختر نازکنارنجی مامانخانم نبودم که فکر میکرد تمام مرغهای دنیا بوی بد میدهند. که گوشتها هیچ رقم و به زور هیچ ادویهای عطر خوش ندارند. بعد از هشت روز مادر بودن شکل مامانها شده بودم. همان اندازه جسور. همان اندازه فداکار. همان اندازه جنگجو. چه کسی فکر میکرد که میچکا پوست آن همه مرغ را یکجا بکند؟! یا هر روز صبح کله سحر بیدار شود و برای عزیزدل کوچکتر صبحانه درست کند؟! یا حتی با حوصل...

    ادامه مطلب
  • من زندهu200cام ..

  • نیلوبلاگ

    دوستان عزیزم! من خوب هستم. دارم خودم را به هر آب و آتشی میزنم تا بیشتر درسهای کنکور را تمام کنم. خسته هستم اما فکر کردن به مقصد انگیزهام را بیشتر میکند. از تمامی دلگرمیهایتان، احوالپرسیهایتان، دلداریهایتان، نگرانیهایتان و کامنتهای پر از انگیزهتان سپاسگزارم. بیش از اندازه شرمندهام میکنید. واقعا اگر شماها نبودید شاید خیلی زودتر از اینها کم میآوردم. خدا را برای داشتن این همه رفیق مجازی خوب بینهایت بار شکر میکنم. +ببخشید که جواب کامنتهایتان را نمیدهم. وقت نمیکنم. از فاطمهجانم(نویسنده وبلاگ میقات) م...

    ادامه مطلب
  • خدایا!! کمی سرشان را گرم کن!!

  • نیلوبلاگ

    دانه های قرمز و سفید لعنتی! سه خمینی خرج هر کدام شان می کنم. روزی یک دانه اش را می دهم بالا. ماهی سی دانه می شود. یعنی نود خمینی در ماه. یک سال باید ادامه دهم. یک سال دوازده ماه است و هر ماه نود خمینی؛ پس می شود یک میلیون و هشتاد خمینی برای یک سالم. روزی یک دانه اش را می دهم بالا. یک بشکه آبم بالایش بریزم باز هم یک جایی آن وسط ها گیر می کند. آن وقت با پیچ گوشتی که سهل است با مته هم نمی شود کاری کرد. باید یک بربری را قورت دهم بلکه پایین برود. هر ماه هم که ابتدای دوره است؛ چنان مفاصل و استخوان پا...

    ادامه مطلب
  • تو خسته ای و من از این درد می نالم!

  • نیلوبلاگ

    خب آدمِ عصبانی خون به مغزش نمی رسد. درست است خودم را زدم به کوچه علی چپ که توقعی ندارم و ناراحتی پیش نیامده و این حرف ها ولی تو باور نکن. من اگر از همه پسرهای دنیا توقع نداشته باشم از تو توقع دارم. ناسلامتی نان و نمک هم را خورده ایم عزیزم. ناسلامتی دو ماه را در کنار هم گذرانده ایم. با هم خنده ایم. با هم گریسته ایم. ناسلامتی کلی من به تو دلبسته و کلی تو به من وابسته شدی. یادت هست روز آخر را که چقدر اصرار داشتی کمی روی صندلی اتاقت بنشینم و برایت از طرح هایم بگویم؟! یادت هست روز آخر را که خواستی هر...

    ادامه مطلب
  • خدای من .. دستم را بگیر ..

  • نیلوبلاگ

    با یک توده بزرگ از ابرهای سرگردان لای تارهای صوتی چه می شود کرد؟! من این همه طوفان را چه کنم؟! به کجای این دنیای بی رحم پناه ببرم؟! به کدام بلندی بروم؟! دردم را به که بگویم؟! ترسم را چطور به درک بفرستم؟! چرا زندگی ام این همه دردناک شده؟! چه کنم؟! چه کنم؟! چه کنم؟!!...

    ادامه مطلب