
ببار باران! ببار! من همان رهگذر خیابان های تنهایی ام! مرا از تو هراسی نیست! هر چه تندتر شوی قدم هایم آهسته تر می شوند! ببار عزیزکم! بگذار مردم نادان شهر غرولند کنند. آن ها که نمی دانند تو، وسط این روز روشن خنک چقدر دوست داشتنی است! از مردم نادان که توقعی نمی رود. آن ها فقط به فکر کالج های گران قیمت...
ادامه مطلب
کمتر پیش می آید در پیاده روها با کسی مواجه شویم که طعنه نزند و عجله اش را با ابروهای گره خورده و چشمان غضب کرده نشان ندهد. کمتر پیش می آید در ترافیک های سنگین کسی پیدا شود که از هر راه و بیراه و سوراخ موشی استفاده نکند و خودش را به هر آب و آتشی نکشد. کمتر پیش می آید کسی در بین صف های نان و بانک و م...
ادامه مطلب
شما را به خدا در هر شرایطی، با هر سطح علمی متخصص نشوید. کسی را می بینید از درد قفسه سینه به خودش می پیچد متخصص معده و روده و اعضای داخلی شکم و پروفسور مغز و اعصاب نشوید. کسی را می بینید که یک گوشه افتاده متخصص غش و ضعف نشوید، پاهای بیچاره را بالا نگیرید که حتما تا ده دقیقه دیگر خوب می شود. شما را ب...
ادامه مطلب
-درد داره؟! +چی مادر فدا؟! -سوزنی که تو رگم میزنن؟ بله گفتن به کسی که دوستش ندارم؟ فراموش کردن برادرزاده رفیق آقایپدر؟xa0 +تو که اینقد ترسو نبودی! -نبودم ولی الان میترسم! +یکمی درد داره. اولش یکمی میسوزه بعد به مرور خوب میشه. بعد اصن یادت نمیاد که یه روزی ... ....
ادامه مطلب
خدا جونم! اگه ازم عصبانی هستی بهم اخم کن ولی نگاهتو ازم نگیر. اگه کار بدی کردم بزن پس کلهم ولی دستمو ول نکن. خدا جونم! من دارم دق میکنم. کمکم کن. میدونی ته دلم چه خبره. کمکم کن راه و بیراه رو پیدا کنم. خدا جونم! کمکم کن. کمکم کن. کمکم کن....
ادامه مطلب
من برای داشتنت چه دعاها که نکردم. چله زیارت عاشورا راه انداختم. چهل شب ناد علی خواندم. دعای شرف شمس را با نام تو به انتها رساندم. نماز لیلةالرغایب خواندم. صد بار دعای فرج(برآورده شدن حاجت) را زمزمه کردم. بعد هر اذان تو را از خدا خواستم. بین هر نماز ...
ادامه مطلب
اصن آرامش ب من نیومده .. هنوز جوهر(!) مدادم رو پاسخنامه خشک نشده بحث خواستگار جدید باز شده تو خونه .. آیکون میچکای عصبانی عصبانی عصبانی .. داغون .. خسته .. با کلی داد گیرکرده تو گلو .. با کلی تپش قلبxa0...
ادامه مطلب
روبهروی گنبد طلایی، زیر یه طاق کوچیک پشت به دیوار نشسته بود. دو تا زانوهاشو جمع کرده بود تو بغلش و چادر گلدارشو انداخته بود روشون. به اون بالاها خیره شده بود. از زمان و مکان جدا بود. گولهگوله اشک میریخت. بدون هیچ صدا یا حرکتی. صورتش خیس خیس بود. همسرش خیلی وقت بود که رسیده بود و از دور زل زده بود بهش. نمیدونست چرا همدم تنهاییهاش اینطوری زار میزنه. نمیفهمید چرا حضورشو نفهمیده. صداش کرد. انگا...
ادامه مطلب
آقایپدر با کلی پسته و آناناس و موز و کلی چیز میز دیگه اومد خونه. گفته هیشکی بهشون دست نزنه اینا مال میچکاست. این یه هفتهای بخوره مغزش کار کنه. منم الان دراز کشیدم رو تختم دارم به روزی فک میکنم که نتیجه میآد. فقط ازخدا میخوام شرمنده نشم :(( ....
ادامه مطلب
فکر کن! روزی بیاید، فرقی نمیکند زمستان باشد یا تابستان، که من و تو، در یک کافه، فرقی نمیکند شیک باشد یا بدقواره، پشت یک میز، فرقی نمیکند بزرگ باشد یا کوچک، چشم در چشم هم. همین که لحظهی غرقشدن شد کافهچی بیاید. فرقی نمیکند کارکشته باشد یا تازهکار و تو با سلیقهی خودت چیزی سفارش دهی و من هم برایم مهم نباشد که چی. چای باشد یا بستنی. با تو چای باید سرد شود و بستنی گرم. هر دویش میچسبد.xa0 فکر کن چنین روزی بیاید ... ....
ادامه مطلب
شیر تو شیر دقیقا اوضاع الان مملکته. یه جوری وضع داره پیش میره که فک کنم تا یکی دو ماه دیگه اگه سونامیای سیلی آتشفشانی چیزی ما رو تو خودش نبلعه حتما مسئول بیفهمی مردمنماهای سنگدلی پرزیدنت بیلیاقتی کسی میاد مثه گودزیلا ما رو میبلعه! خدا عاقبت همه رو بخیر کنه. این شیر تو شیری رو هم ختم بخیر کنه....
ادامه مطلب
دروغ دروغه. فرقی نمیکنه عمدی باشه یا مصلحتی یا از رو شوخی گفته بشه. میگن وقتی کسی دروغ میگه بوی تعفنی ازش بلند میشه و تا عرش میره. اون وقت تمام فرشتههای خدا نفرینش میکنن. انقد که بده. انقد که متعفنه. شاید یه دروغ کوچیک و از رو شوخی که برا هیچ کس مهم نباشه زندگی یکی رو خراب کنه. مثه دروغ رفیق من ک...
ادامه مطلب
کاش میدونستم باید چیکار کنم! شایدم میدونم!xa0...
ادامه مطلب
اگر فارغالتحصیل بیکاری هستید که دانشگاه قبول نشدهاید و آنقدر توی خانهی پدرتان خودتان را حبس کردهاید که دیگر دیوارهای خانه هم چشم دیدنتان را ندارند، لیسانسههای صحت را شبهای جمعه نگاه نکنید. وگرنه مجبور میشوید برای خودتان و همه لیسانسههای بیکارِ دانشگاهقبولنشدهی مملکت گریه کنید. آن هم شب جمعهای!!...
ادامه مطلب
آقای پدر با آن هیولای چمن زنی اش که دندان هایی برنده تر از دندان های کوسه دارد و قیافه اش از دیو داستان های سال های کودکی هم زشت تر و ترسناک تر است، انگشت شست پای چپش را خراش داد. قلب خانه تا چند ثانیه از تپش ایستاد....
ادامه مطلب
همچون آدم های بی پناه جنگ زده، همچون مادرهایی که فرزندشان را از دست داده اند، همچون ثروتمندی که مالش را باد برده و یا سیاستمداری که قدرتش را از چنگش درآورده اند، نشسته ام کف اتاقم و زل زده ام به نمی دانم کجا و با آهنگ غم انگیز فیلمی که آقای پدر دارد می بیند اشک می ریزم و نمی دانم امشب چه مرگم شده است. حتما او هم دلش همین قدر گرفته است....
ادامه مطلب
دانه های قرمز و سفید لعنتی! سه خمینی خرج هر کدام شان می کنم. روزی یک دانه اش را می دهم بالا. ماهی سی دانه می شود. یعنی نود خمینی در ماه. یک سال باید ادامه دهم. یک سال دوازده ماه است و هر ماه نود خمینی؛ پس می شود یک میلیون و هشتاد خمینی برای یک سالم. روزی یک دانه اش را می دهم بالا. یک بشکه آبم بالایش بریزم باز هم یک جایی آن وسط ها گیر می کند. آن وقت با پیچ گوشتی که سهل است با مته هم نمی شود کاری کرد. باید یک بربری را قورت دهم بلکه پایین برود. هر ماه هم که ابتدای دوره است؛ چنان مفاصل و استخوان پا...
ادامه مطلب
می دانم از کسی غیر از او نباید بخواهم اما خودش گفته؛ خودش خواسته؛ خودش وعده داده. مشکل من با یک اشاره کوچکش حل می شود اما دوست دارد گره خلقش به دست خلقش باز شود. خودش خواسته که چهل مومن دعا کنند تا مشکل حل شود. وعده داده و وعده اش حق است. می دانم، ایمان دارم اگر چهل نفر برایم دعا کنند حاجتم را خواهم گرفت. می شود چهل تایی برای حاجت دلم دعا کنید؟! من که آمینم را برای حاجت دل شما بلند می گویم: آمین....
ادامه مطلب
من می گویم نمی دانم چه کنم و شما بخوانید گیجم، گنگم، سردرگمم، بر سر دوراهی گیر کرده ام، به آینده ای نگاه می کنم که باور دارم بهترین اتفاقات را به من هدیه می دهد اما می ترسم، می لرزم، روزها را با وحشت و شب ها را با کابوس می گذرانم و نمی دانم چه کنم و برای آینده ام چه تصمیمی بگیرم و من می گویم نمی دانم چه کنم و شما بخوانید گیجم، ... . اگر فارغ التحصیل رشته نرم افزار بودید و جای منی که هم دلش نمی آید که درس نخواند و هم آن قدر خسته است که نمی تواند درس بخواند و هم می میرد برای گرافیک کامپیوتری و کار...
ادامه مطلب
با یک توده بزرگ از ابرهای سرگردان لای تارهای صوتی چه می شود کرد؟! من این همه طوفان را چه کنم؟! به کجای این دنیای بی رحم پناه ببرم؟! به کدام بلندی بروم؟! دردم را به که بگویم؟! ترسم را چطور به درک بفرستم؟! چرا زندگی ام این همه دردناک شده؟! چه کنم؟! چه کنم؟! چه کنم؟!!...
ادامه مطلب